تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*
در خود شکستم






درد و دل


آثار گلدختر




دوستان گلم


لينکها


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:




كد جاوا :



خداحافظ

  
 .....امشب می خوام آخرین پستمو بنویسم و به نوعی آخرین روز اکسیر عشق را


 سلام می کنم به همه دوستانی که در این مدت با آنها رشد کردم . و با شعرشان بالنده شدم. همه شما ها  برای من عزیزید همه شما ها که لینکتان در این وبلاگ هست و هر چه پایین تر هستید قدیمی تر هستید

                                                         این گل تقدیم به همه شما خوبان

 چند دوست نازنین هم هستند که وبلاگ ندارند ولی  همیشه لطف دارند.  دست همتون رو به گرمی می   فشارم .هر چه نوشتم برای شما بود.برای بعضی ها  شعر گفتم که ارزششون بیشتر از شعر من بود . بعضی ها هم برای من شعر گفتن . خیلی ممنوم من این  همه  نیستم

به هرحال  این وبلاگو با عشق شروع کردم و به احساس خوب و موفقیت و تفکر فازی رسیدم. همه جا  را به دنبال معنی عشق و حقیقت سرک کشیدم.همه  کلمات عشق سرخ رنگ بودند چون شقایق .من با این  وبلاگ خداحافظی میکنم و تصمیم دارم وبلاگ جدید بزنم می خوام اینبار رنگ شقایق رو سرخ رنگ تر  توصیف کنم

 خوشحالم که حداقل در این دنیای مجازی جایی هست که بتوان درد

 دل خودم رو بازگو کنم بی آنکه خجالتی  از کسی داشته باشم بی آنکه ترس

 از بیان احساساتم داشته باشم که نکند کسی  به نقد سخنم بپردازد و کسی

 بدنبال دلیل گفته ام باشد  این صفحه  وب رو راه انداختم امدن من اینجا با تولد مرگ همراه شد خوشحالم که  به پای حرفهای

....... دل غمزده من نشستین

  هنوز هم در راهم و نیاز به یاری شما دارم و یاری خداوند .ان شا الله سال دیگه همین موقع معنی عشق را بهتر درک کرده باشم و باشیم و در این سال بیشتر درباره آن بنویسم

 عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز--- زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

 


نويسنده: گل دختر مورخ: شنبه 23 آذر1387 در ساعت: 0:38
|+|



دل سپرده در پاییز

دل سپرده در پاییز

 همیشه و از وقتی که خودم رو شناختم عاشق پاییز بودم..و هنوزم هستم... فکر کنم این عشقم به خاطر اینه که .... منم متولد پاییز م و تحت تاثیر فصل پاییزم.... عاشق برگهای رنگیش هستم که زیر پاهامون خش خش می کنه و عاشق اون بارونی که نم نم توی صورتت میزنه و حس عاشق بودن رو بهت منتقل می کنه... همیشه عاشق این هوای پاییزم... عاشق اون روزاییش هستم که صبحهاش هوا ابریه و شبهاش سرد و تاریک... هميشه عاشقش بودم چون عاشق ترم ميكرد و خوبي و پاكيه عشق رو بيشتر بهم نشون ميداد.... هميشه وقتي هواي پاییز اينجوري ميشد دوست داشتم يكيو داشتم كه عاشقم مي بود و من عاشقش مي بودم...هميشه وقتي بارون پاييزي ميومد دوست داشتم دستاي عشقم رو مي گرفتم و باهاش قدم ميزدم و به شهر آرزوهام ميرفتم..... 

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
......قطره اشکي به ياد همه خاطره ها


نويسنده: گل دختر مورخ: جمعه 22 آذر1387 در ساعت: 23:38
|+|



به نام تو، به یاد تو، به خاطر تو

 

به نام تو، به یاد تو، به خاطر تو                 


هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستند..
نمی دونم کدوم حس منو به نوشتن                                                      
این همه غم و اندوه می خونه ؟
شاید به این امید می نویسم                                 
که روزی این نوشته ها با چشمانی
که زیباترین خاطره دنیا برام بود خوانده بشه
و دستانی گرم از یه عشق ابدی ء
اما سرد و یخ زده از بی وفایی روزگار
آرامش این ورقها و نوشته ها رو به هم زد
لحظه های تنهاییم رو
بدون او بودن رو
سکوت و دم نزدنم رو

افسوس
افسوس همه از مرگ من بی خبرند...


یه بازنده ام .بازنده ای که به هر مسیری از زندگی که وارد می شم هنوز ابتدای راه نرسیده سدی مانع حرکتم میشه و من هر بار از حرکت باز میمونم .من حتی لیاقت عشق رو هم نداشتم و این بزرگترین ضربه زندگیمه.


نويسنده: گل دختر مورخ: جمعه 22 آذر1387 در ساعت: 21:52
|+|



قربانی‌تان مبارك

 

                               

 

 

 

            

 

 

فلسفه عید قربان، از خود گذشتن است. رمز و رازعاشقی قربانی كردن است. باید نشان دهی كه عاشقی. تا قربانی نكنی... عاشق نیستی. تا قربانی نكنی به حریم معشوق راهت نیست. حكایت عاشقی و قربانی كردن، داستان از خود گذشتن است، از هر چه كه داری و نداری.ادعای عاشقی كه می‌كنی باید پا در میدان بگذاری، همه چیز را باید بگذاری و بگذری. گر سودای یار در سر داری، نباید سودایی دگر را در سر داشته باشی. نباید عشقی جز عشق او در دل بپرورانی. یار می‌خواندت به قربانگاه تا بنگرد چه می‌كنی؟

 می‌طلبد تو را و می‌گوید بیا و خودت را هم بیاور

آیا می‌روی؟!
در نرد عشق، كه نمی‌توانی دوئیت را به همراه داشته باشی. یار می‌داند كه تو از دوئیت خود، در محنتی، می‌خواهد تو را رها كند، رها از بند خود. آن كس كه عاشق است، باید بزداید منیتش را و آن پس به قربانگاه برود. مدعی عشق و عاشقی، در خلوت خود نباید كس دیگر را راه دهد، جز معشوق. معشوق آن گونه می‌خواهدت كه تیغ را برداری و بر گلوی تمنایت بگذاری و بكشی، تا ببیند چگونه است. دستانت نمی‌لرزند؟

! شك به دلت راه نمی‌یابد؟!
تا هنگامی كه منیت هست، یار حضور ندارد، اصلا راهت نمی‌دهد و تا هنگامی كه «خود» در میان است، عشق بی‌معناست. رمز و راز عاشقی یكی شدن است. باید قربانی كنی تا پرده‌ها به كناری روند، آن وقت محبوب نمایان می‌شود. پرده از رخساره برمی‌دارد، قدم رنجه می‌كند و به وصال یار خواهی رسید و آنگاه عشق و عشق‌بازی آغاز می‌شود و همین است كه ابراهیم، سردار عاشقان است، سالار قربانگاه عشق است باید بدانی كه، گر به مقام ابراهیمی خواهی رسیدن، باید اسماعیلت را، پاره جگرت را به قربانگاه ببری، تیغ تیز عشق را بر گلوی نازنینش بگذاری و بكشی

آن گاه معشوق درمی‌یابد عاشق‌پیشگی‌ات راعید قربان، همچون غزلی زیبا، نشانی از قربانی عاشقانه را می‌سراید. غزل عشق، ابراهیم است و قربانی عاشقانه، اسماعیل؛ و هنگامی كه تیغ را بر گلوی نازنینش نهاد، معشوق پیام داد كه ای ابراهیم، تو دیگر خلیل مایی سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هر چه بر سر ما رود ارادت اوست

«قربانی‌تان مبارك»

حریم عشق حرمت می‌خواهد، حرمت عشق را نگه ‌داریم

                                                                                                                               


نويسنده: گل دختر مورخ: چهارشنبه 20 آذر1387 در ساعت: 14:29
|+|



روسپی

سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن !!!

نويسنده: گل دختر مورخ: یکشنبه 17 آذر1387 در ساعت: 11:29
|+|



اشک

 

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. براي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم ونبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشقم. براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از توشنيدم وتو شكستم دادی.

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي نمي خوام خوابتو ببينم

 چون تو خيلي خوش تر از خوابي

اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني

صدام كن 
 بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم

اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم 
اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم تنها

خرابه ي وجود توست

 تو بگو تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
با رویا هایم چه کنم ؟با ارزوهایم چه کنم ؟
وقتی که دستان پر مهرت را در کنار خود احساس نمی کنم
وقتی صدای مهربانت نیست
وقتی خانه آرزوهایم خالی از عطر توست
تو بگو با این خانه چه کنم؟
تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
آه که چقدر دلتنگم

مدتی بود که میخواستم برایت بنویسم ولی ذهنم یاری نمی کرد
گویی واژه ها از فکرم پاک شده اند مانند این است که کلمات را گم می کنم
هر چه تلاش میکردم فایده ای نداشت
اما امروز نوشتم تنها برای تو می خواهم بنویسم که در نبودنت چقدر بی تابم
چقدر دلم از بی رحمی های ناتمام روزگار گرفته است

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم ....

     به یادتم ....

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم  

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

بازم خیلی دلم گرفته بازم تنهای تنهام بازم کوهی از غصه رو شو نه هامه می شنوی

                                                        صدای در هم فشرده شدن قلبمو          

 می بینی نگاه پریشونمو حالا حس می کنم خیلی تنها شدم تو خوابو ورویا و خیال باید دنبالت بگردم 

                                                          باید بگم اسیرتم 

دل کی رو دوباره شکستم نمی دونم اونی که در به در نگاه و صدای منه و بوده چش شده من نمی خوام اینطوری بشه نمی خوام کوچک بشه می خوام بفهمه من داغونشم صداشو نشنوم می میرم می خوام بدونه نفس آخر عشقو دارم می کشم غرو بای جمعه دلگیره مخصوصا واسه کسی که عمری دلش اسیره رنگ شب و روز عشق فقط سیاه و تار راست میگه رضا صادقی مشکی رنگ عشقه اما رنگ چشای نامهربونش بازم دوستت دارم با همه ی بدیات با همه ی بی محلی هات و

                                         هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز .....

در اتاقو قفل کردم پرده پنجره اتاق رو کشیدم
نشستم روی صندلی
سیگاری روشن کردم و پک عمیقی بهش زدم
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
از تماشای بی رحمانه دنیا , سرگیجه گرفتم و به سرفه افتادم
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف  , از عشق , دوست داشتنی فرا تر از مرزهای منطق بود ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کردم
 هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می بردم
و حس می کردم چیزی در درونم متحول می شود 

روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز 
مثل بهار شده بودم
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنم , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
.....
روزهای خوب , زود می گذرد
قانون " بودن " همین است
روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست
کوتاه و زیبا
و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد 
باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خوانم

تکرار و تکرار و تکرار
شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود
....
 چشمانم بی خواب
قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد م, تحمل بار تنهایی را ندارم
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم 

زن ها گاهی خیلی سخت می شوند
سخت و بیروح و لایه لایه
و زنی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,
می شکند ,
ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خارا
....
آدم دلش تنگ می شود
دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
مدت ها گذشت
تنهایی همراه من بود
.........
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
تمام .


نويسنده: گل دختر مورخ: جمعه 15 آذر1387 در ساعت: 20:41
|+|



این بار برای تو، که نمی خوانی مرا...

برای تو می نویسم. تو خوبِ خوبِ من، تا شاید بخوانی اسرار دلم را. هر چند، خوب می دانم که تو را در این کلبه ی اسرار راهی نیست. امّا ... می نویسم.
برایت از شبهایی می نویسم که تمام افق دیدگانم ملافه ای سفید می شود با گلهای زیبای صورتی، تا پل بزند به سپیدی خاطراتم با تو و گلهای صورتی زیبایی که آرزویم است روزی با تپش بی قرار قلبم به تو هدیه کنم. برایت از دست نوشته های عاشقانه ای می نویسم که در گوشه و کنار کتابهایم خواهی یافت؛ بی نام و نشان! تا چشمهایی که دزدکی می خوانندشان، به سرّ درونم راه نیابند؛ تا نام و نشانش را روزی تنها برای تو بنویسم، در نامه هایی که کاش به دستت برسند ... پس بخوان:

خدای روی زمینم!
من که سرم به کار خودم گرم بود. داشتم زندگیم را می کردم. تو آمدی با آن چشمان عسل فامت و شهد شیرینی در وجودم ریختی که از خود بیخودم کرد. حقیقتاً چشمانت به شرابی می ماند که عقل را زایل می کند و دل را بی قرار؛ که هیچ ساقی چنین مستی نیاوررد. و همان وقت بود که نجوای پریشان دلم را شنیدم:

ساقی به فریادم برس، غم پرپرم کرد
چشمان او، چشمان او، خاکسترم کرد

تو هرگز فهمیدی که من در آتش عشق تو خاکستر شدم؟ نه، هیچ وقت! که اگر فهمیده بودی با غزلهای نابت نمی سوزاندی مرا. غزلهایی که آخر هم نفهمیدم مخاطبشان کیست؛ کدام پریچهری است که دل از تو ربوده و مرا به خاکستر نشانده. به راستی که حکایت ما حکایت خسرو و شیرین و فرهاد است. یکی در پی دیگری! و تنها آرزویم این است که من شیرین قصّه ات نباشم؛  امّا تو... تو... تو فرهاد منی! چشمانت عسل، لبهایت غنچه ی شهدآگین و کلامت قند مکرّر. پس چرا حرفهایت را از من دریغ می کنی؟ پیش آی و غنچه بگشای، که "قند فراوانم آرزوست"

نويسنده: گل دختر مورخ: پنجشنبه 14 آذر1387 در ساعت: 10:2
|+|



مرا ببخش

 

اكنون كه رفته اي ديگر مرا ببخش

اكنون كه خسته اي ، ديگر مرا ببخش

ببخش مرا كه براي نگاهت كافي نبوده ام

ببخش اگر دستانم ،

براي نگاه داشتنت كوچك بود

ببخش مرا اگر در قلبم جا شدي

و ديگر براي هيچ جا نبود

 

اكنون كه مرده ام مرا ببخش

اكنون كه عاشقم مرا ببخش

ببخش مرا به خاطر تمام لبخند هايت كه عاشقم كرد

و به خاطر تمام اشكهايم كه گرفتارت كرد

ببخش اگر آنقدر با تو هم درد شدم تا درد هايت زياد شد

 

اكنون كه ديگر نيستم مرا ببخش!

اكنون كه از ياد برد ه اي با تو زيسته ام مرا ببخش

مرا ببخش اگر نامت را زياد مي خواندم

و يا اگر زياد در پيش تو مي ماندم

آنقدر كه حوصله ات را سر ميبردم ..

 

اكنون كه نمي خندم مرا ببخش ...

اكنون كه ديگر هيچگاه اشكي ندارم مرا ببخش!!

 

ببخش اگر نترسيدم خدا هم فراموش كند مراقبت باشد و نگفتم : خدا نگهدارت!

 

مرا به خاطر تمام نا گفته هايم ببخش

اگر نگفتم تا قيامت به اميد ديدارت ..

 

اكنون كه من به قيامت دل بسته ام

ديگر مرا ببخش !!!

 


نويسنده: گل دختر مورخ: سه شنبه 14 آبان1387 در ساعت: 16:4
|+|



مرگ بر عشق......

 

عشق ؟ ... به عقلت و دلت بخند

به زیرکیت   بخند ، به دروغگوییت بخند

بخند و تو و عشقت دور شوید

کافیست که تو  با این عشقت اعصابم را داغون کردی

عشق ؟ ...  روزگارم را بازی خود قرار دادی

احساسم را نابود کردی.....و افکارم را مسموم..

تو راه خودت را برو و من راه خودم

هم اکنون وجدانت تو را عذاب می دهد

کجا بودی آن زمان که من پیش تو بودم

و من دنبال نازکی قلبت می گشتم

و آرزوی یک نگاه عاشقانه می کردم

و تو ناراحتی من برایت اهمیتی نداشت

اعصاب و خونم را سوزاندی

و حتی در گفتن اسمم اشتباه می کردی

به خدا سوگند حرام است که به این بازیت عشق می گویی

با منی و فکرت جای دیگری است

صدایت عادی است و حرف هایت آزار دهنده است

با این همه ....می خواهی که من ببخشم

نه نه باور نکن که بار دیگر نزد تو برگردم

هیچ وقت خواب مهربانیم را نیز نبین

کافیست که تو و عشقت و روزگارم

مرا نابود کردی و با وجودم بازی کردی

بعد از عشق و بعد از این همه دوست داشتن مثل انسانهاي نا آشنا با هم برخورد ميكنيم

هيچ كدام از ما همديگر را نمي شناسد اصلا انگار يك زماني  عاشق و ديوانه هم نبوديم

آن اشتياق ديوانه وار ما مرد آن همه جفاكاري و سنگ دلي تو

با خودم سوال ميكنم و ميگم كدام يك از ما جنايتكار بود

آيا زمان تغيير كرد يا  درون ما مملو از عيب و خطا است

ما تنها يك  جسم بيش نيستيم ولي موج نابينا ما را به طرف خود كشاند

عشق از بين رفت  ، احساس مرد ، 

انسانيت كه در درون ما ادمها  بوداز بين رفت و مرد

گونه هايم آتش و اشكهايم سوختن اشك هاي من كجاست  خنده های تو كجاست

كجاست آن سختي و شدت تنفس در سينه ات

كجاست آن عشقي كه جهان را به لرزه در آورد كجاست اخلاص تو

 احساس ميكنم كه همه چيز در وجود ما تغيير كرده است

تمام مقايسه هاي من اشتباه از آب در آمد حتي تو و حتي من

عاطفه بين ما از بين رفت و زيباترين احساسات ما سرد شد

در آغاز شروع.. طالع نحس خودم را خواندم

 كلمات ما از يخ است....

از غزلهاي ساختگي و جعلي تو ….  گل من پژمرده شد    

جوري شدم كه خنده ام  را ميساختم و درست ميكردم

 بيا  اين دروغ را به اتمام برسانيم … بس است بازي و ريا كاري كردن

 تاوانش را خودپرداخت ميكنم...........؟

پهلوان داستان ما كسي نيست جز نا اميدي ، ناكامي

تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشتی
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه انسان مرده  , انسان مرده ایه که حرف نزنه .

نفرین بر عشق ....

 


نويسنده: گل دختر مورخ: سه شنبه 7 آبان1387 در ساعت: 11:20
|+|



نيازي بزرگتر از عشق



آنچه که قبل از تو بودو تو در کنارم نبودي من در آن زندگي نکردم و آنچه که بعد از تو خواهد بود

اگر تو در آن نبودي اي کاش قبل از آن مي مردم تو مي دوني که عشقت با من چکار کرد

دنيا را زيبا تر ازآنچه که در خواب ديده بودم ديدمو من اصلا نمي دانستم که امروز متولد شده ام

و اگر من قبل از تو زندگي کردم براي چه بوده ؟ بهترين نيازي که در زندگي به آن نياز پيدا کردم

هنگامي بود که آمدي و به من گفتي که دوستم داري

بعد از عشق تو  چه چيز براي من مهمه فقط من مي دونم که چه چيز منو به تو وصل مي کنه نيازي بزرگتر از عشق منو به تو وصل کرده

به سوی دلتنگی ها برگرد

ای کسیکه منو فراموش کردی و منو  دربین شبهای اشتیاق و دلتنگی رها کردی

تمام قلب من در آتش عشق قرارگرفته  این تو هستی که داری منو  می سوزونی

روزها را زیبا کن و باعث خوشبختی من بشو این عشق توست که تمام فکر منو را مشغول کرده و این تو

هستی که باعث آسودگی خیال و راحتی من می شی تو با ارزشترینی ا


دلم برای چشمات تنگ شده چه قدرعشق , منو صدا زد
 
چه قدرازدست تو گله و شکایت کنم
چه قدر به خاطر دوری از تو ناله کنم
و نتونم هیچ شبی را حتی برای چند ثانیه آرام سپری کنم
چه قدر عشق تو منو صدا زد

ولی درهیچ شبی حتی برای یک لحظه منو آرام نکرد
دوباره پیش من برگرد به سوی من برگرد

روزگار این عشق را برای من رقم زده 
از عشق تو توبه نخواهم کرد
و تمام عمر را با تو خواهم بود
تو همیشه در کنارم هستی
و تنها عشق توست که در قلبم وجود داره



 

 



نويسنده: گل دختر مورخ: شنبه 4 آبان1387 در ساعت: 21:5
|+|

کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
Fall Hafezz & www.B-a-h-a-r-2-0.sub.iR & Ghaleb Weblog



انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس